خرید بک لینک

به نام خدا

مدت هاست که با خودم کلنجار میرم که از تهران برم. سینه من دیگه تحمل آلودگی هوای تهران رو نداره. از طرفی هم ناملایماتی که در شغلم باهاش روبرو هستم ، کاملا من رو به این جمع بندی رسونده که لازم نیست بیشتر از این دیگه ، چنین استرس هایی رو تحمل کنم. حالا من 41 سال دارم. توی این سن ، به بیشتر آرزوهایی که داشتم رسیدم. حدود 8 سال پیش با بهترین نمره ، درجه دکتری رو دریافت کردم. پژوهشگر نمونه شدم. مقالات و کتاب های زیادی رو منتشر کردم. سرپرست ، مشاور و ناظر چندین پروژه پژوهشی بودم. همینطور جوایز ، تجربیات ، سفرها ، سوابق مدیریتی و چندین و چند افتخار دیگه که برای, سن من ، کافی هستش. دیگه آرزویی ندارم. آدم جاه طلب و حریصی هم نیستم که بخوام آروزهای دور و دراز داشته باشم. در این سن ، متوجه شدم ، معنای زندگی ، این افتخارات و رزومه های طولانی نیستش. توی این عمر کوتاه ، اگه تنها به این فکر باشیم که تعداد مقالات مون توی ژورنال های مختلف ، بیشتر بشه ، عنوان های علمی و اجرایی مون رو بیشتر کنیم ، جایزه های بیشتری رو بدست بیاریم ، خونه مون رو بزرگتر کنیم ، ماشین و خونه بیشتری داشته باشیم ، سرمایه بیشتری بدست بیاریم و ... آیا زندگی هم کرده ایم؟ بخصوص این که چشم به هم می زنیم ، می بینیم که زمان رفتن رسیده. حالا ، با درک جدیدی که از زندگی دارم ، مصمم هستم که شغلم رو ترک کنم و به شهرم برگردم و اگر با بازنشستگی پیش از موعدم که اسفند امسال ، زمانش میرسه ، موافقت نشد ، با حقوق پایین تر در شهر مجاور زادگاهم کار کنم و یک زندگی معمولی داشته باشم. حالا اطرافیان من هم با دیدن وضعیت جسمی ام ، رضایت داده اند که تصمیم را عملی کنم. اما با یک پرسش بی پاسخ روبرو هستم. اگر همه آدم های مثل من ، عافیت و زندگی راحت رو ترجیح بدن و تصمیم بگیرن به گوشه ای آرام پناه ببرن و به زندگی خودشون برسن ، پس تکلیف وطن مان ایران چه می شود؟ کشورم سال ها برای من هزینه کرد تا یک دانشجوی فقیر از دل یک روستا ، رایگان به مدارج عالی برسد. حالا من ، برنامه های مهمی را در کشور ، سرپرستی می کنم. آیا با رفتن من ، این برنامه ها ، آنطور که باید ادامه پیدا می کند؟ این سوالی است که هر روز از خودم می پرسم. صبح ها ، توی مسیر محل کارم ، به آسمان نگاه می کنم و با خدا حرف می زنم. به خدا می گویم که دلم برای کشورم می سوزد,. دلم برای ایران می سوزد. من و امثال من به کشورمان مدیون هستیم. وقتی یاد شهدا می افتم که جان شریف شان را برای وطن شان ، اهداء کردن و رفتن و از همه خوشی های زندگی ، دست کشیدن ، خجالت می کشم. پس ای خدای بزرگ ، خودت راه درست رو به من نشون بده. با این که ناملایمات زیادی در شغلم دارم ، اما ای خدای بزرگ ، اگر تو بخواهی ، برای وطنم, ، باز هم تحمل می کنم و اینجا می مونم. اما به من تحمل بیشتر عنایت کن و مثل همیشه ، خودت ، پناه و یاور من باش.آمین

برچسب: نویسنده: مینا موسوی‌پور تاريخ: شنبه 24 آذر 1397 ساعت: 21:19

صفحه بندی