خرید بک لینک

به نام خدا

  • یک :

بالاخره بعد از حدود دو دهه ، همینطور هفت سال مدیریت ، قرار هستش که احتمالا در روزهای آینده ، شغل فعلی خودم رو ترک کنم و به عنوان مشاور ، سال های پایانی خدمتم رو ادامه بدم. این جا ، محل کار فعلی ام رو هفت سال پیش ، خودم تاسیس کردم و بسیار به این شغل علاقه دارم. این شغل برای من ، چیزی بیشتر از یک شغل و بیشتر به عنوان یک انگیزه قلبی هستش که با تمام وجودم ، در هم تنیده شده. با رفتن من هم ، این مسئولیت ، دیگه وجود نداره و قرار هستش که به شکل دیگری به کار خودش ادامه بده. اینجا به اندازه یک کیف ، وسیله بیشتری ندارم. مدت هاست که وسایلم رو جمع کردم. سال هاست که همه کارهام رو توی لپ تاپم متمرکز کردم و هیچ کاغذی به همراه ندارم و نگه نمی دارم. هیچ وسیله اضافی هم ندارم. از اتاقم فیلم گرفتم تا به یادگار داشته باشم. در حالی این جا رو ترک می کنم که انگار قلبم رو جا میذارم. سال هاست اینجا کار کردم. تمام پروژه ها و برنامه هاش رو خودم طراحی کردم که حالا هر کدامشون به یک برنامه مهم کشوری تبدیل شدن و دارای شناسنامه کاری شدن. در زمان کارم در اینجا ، کتاب ها و راهنماهایی زیادی برای برنامه ها نوشتم که امیدوارم به یادگار از من بمونه و خدا هم از من راضی باشه. از چهار سال گذشته هم ، علاوه بر شغل فعلی ، بصورت رایگان و داوطلبانه ، در همین محل کار ، مسئولیت سرپرستی یک پروژه ملی رو به عهده داشتم که بابت تلاشهایم ، هرگز حاضر به پذیرش حقوق و دستمزد جدا نشدم و خدا رو شکر می کنم که حالا این پروژه به یک برنامه مهم و معتبر تبدیل شده. از دو هفته پیش بدلیل بداخلاقی هایی که با من شده بود ، داوطلبانه مسئولیتم در آن پروژه را واگذار کردم و با گروه پروژه خداحافظی کردم. تنها چیزی که براش غصه می خورم ، ناتمام موندن کارهایی است که براشون وقت زیادی صرف کرده بودم و نمی دونم سرانجامشون چه خواهد شد. خدایا راضی ام به رضای تو.

  • دو :

حدود سه هفته پیش ، برای سخنرانی در یک جلسه آموزشی به خارج از تهران رفتم. چون احتمال می دادم که آخرین باری است که با همکارانم دیدار می کنم ، از فرصت استفاده کردم و باهاشون خداحافظی کردم. هم ناراحت بودم و هم خوشحال. ناراحت از این که دیگه نمی بینمشون و خوشحال از این که با تصویر خوب کارمون رو به پایان رسوندیم و به لطف خدا ، دستاوردهای زیادی داشتیم. از اونجا ، بعد از 24 سال به شهری که دیپلم گرفته بودم رفتم. جایی که در سن حدود 17 سالگی از شهر زادگاهم برای دریافت مدرک دیپلم مهاجرت کردم و یک سال اونجا زندگی کردم. دیدن مدرسه ای که 24 سال پیش در اونجا درس می خوندم ، حس بسیار خوبی برام داشت. شهر ، تقریبا همونجور مونده بود. کوچک ، ساده و آرام. چه زود گذشت. آرزو کردم که ای کاش می تونستم دوباره ، به اینجا برگردم و زمان بیشتری رو ، حتی برای چند روز ، در اینجا باشم. جایی که انگار زمان برام ، معنای دیگه ای داره. بخصوص کوچه ای که منتهی به مدرسه می شد.

  • سه :

یک هفته قبل نیز ، بعد از 17 سال ، به شهری کوچکی در حاشیه تهران رفتم. جایی که زندگیم رو اونجا شروع کرده بودم. اون زمان ، بیشتر یک دهستان بود. حالا شهر نسبتا بزرگی شده. مدت های طولانی بود که چنین تصمیمی داشتم . بالاخره ، عصر یک روز بارانی ، تصمیم گرفتم که به اونجا برم. مسیرها رو طوری انتخاب کردم که مثل 17 سال قبل که رفت و آمد می کردم ، از همین مسیرها عبور کنم. سرانجام بعد از حدود کمتر از 2 ساعت به اونجا رسیدم. کمی تغییر کرده ، اما نه به اندازه ای که نتونم کوچه ها و خیابون ها رو بشناسم. وقتی وارد مرکز شهر شدم ، از خیابون سمت راست ، مغازه ای قدیمی توجهم رو جلب کرد. به سمت مغازه رفتم. یادم اومد که همونجایی بود که برای نصب اجاق گاز به منزل ما اومده بودن. کمی اون طرف تر ، همون کوچه ها ، همون مغازه ها و همون مسیرهای منتهی به جایی که زندگی می کردم ، همه گذشته رو به یادم آورد. اونقدر فرصت نداشتم که خونه محل زندگیم رو پیدا کنم و چون به فکر ترافیک مسیر بودم ، به همین اندازه اکتفا کردم و بعد از کمی تردد در داخل شهر – که البته هنوز هم بیشتر به یک محله شبیه هستش – به تهران برگشتم. در تمام این مدت فکر می کردم ، همه چیز ، چقدر زود گذشت. انگار همین دیروز بود. با همه این ها ، تقریبا بیشتر تصاویر زندگیم رو به یاد دارم. هر چند زود گذشت ، اما با رنج ها و سختی های بسیار زیاد. هنوز فراموش نمی کنم ، اون غروب بارونی که برای جستجوی منزلی نزدیکتر به تهران ، از منزل خارج شدم و بعد از جستجوی طولانی اما بی نتیجه به منزل برگشتم. و البته صدای ممتد باد در بیابون های اطراف خونه که تقریبا یکی از صداهای همیشگی اونجا بود.

برچسب: نویسنده: مینا موسوی‌پور تاريخ: سه شنبه 7 اسفند 1397 ساعت: 19:19

صفحه بندی