به نام خدا
توی مسیر رفت و آمد روزانه ام به محل کار و منزل ، خونه هایی رو می بینم که متروک شدند و در حال تخریب هستند. بعضی هاشون ، خیلی قدیمی اند. شاید نزدیک به 50 یا 60 سال پیش. وقتی به این خونه ها نگاه می کنم ، با خودم فکر می کنم ، چه محبت ها و جه آرزوهایی توی این خونه ها بود. روزی توی این خونه ها ، خانواده هایی زندگی می کردن که پر از آرزو و شوق زندگی بودن. به هم محبت داشتن و گرمای زندگی توی این خونه ها جریان داشت. اما حالا چی ؟ خیلی از اون ها ، شاید دیگه زنده نباشن. اگه زنده بودن و می اومدن جلوی خونه شون می ایستادن و به خونه تاریک و متروک خودشون نگاه می کردن ، چی فکر می کردن. شاید یکی از فکرهایی که از ذهنشون می گذشت ، این بود که چقدر برای زندگی کردن غصه خوردیم و حالا چه زود گذشت و مثل خوندن یک قصه و یک رمان ، گذشت و تموم شد. کاش از همین مدت کوتاه ، بیشتر استفاده می کردیم و بیشتر کنار هم بودیم و به هم محبت می کردیم.
فکر می کنم ، شعر «عجب رسمیه » را شنیده باشین. آقای «رسول نجفیان» ، هم شاعر و هم خواننده این متن هستن. فکر می کنم ، یکی از مناسب ترین شعرها برای توصیف چنین حال و هوایی باشه. عجب رسمیه ، رسم زمونه
عجب رسمیه رسم زمونه
قصهی برگ و باد خزونه
میرن آدما از اونا فقط خاطره هاشون به جا میمونه
کجاست اون کوچه چی شد اون خونه
آدماش کجان خدا میدونه
بوتهی یاس ِ باباجون هنوز
گوشهی باغچه توی گلدونه
عطرش پیچیده تا هفتا خونه
خودش کجاهاست خدا میدونه
تسبیح و مهر بی بی جون هنوز
گوشهی طاقچه توی ایوونه
خودش کجاهاست خدا میدونه
پرسید زیر لب یکی با حسرت
از ماها بعدها چه یادگاری
میخواد بمونه خدا میدونه
کجاست اون کوچه
چی شد اون خونه
آدماش کجان
خدا میدونه
توضیح : تصویر بالا ، مربوط به خانه «نیما یوشیج» در تهران است.
برچسب:
نویسنده: مینا موسویپور