خرید بک لینک

به نام خدا

مانند سال های قبل ، مراسم تحویل سال به حرم نورانی حضرت عبدالعظیم (ع) رفتم و برای همه دعا کردم. روز بعد به شهرمون رسیدم. یعنی سه شنبه اول فروردین ماه. همون روز ، وقتی رسیدم ، در حالی که مشتاق دیدن دختر کوچولوم بودم و دلم عمیقا براش تنگ شده بود ، براشون پیامک فرستادم. تازه رسیده بودن. قرار شد که دو روز بعد ، یعنی پنجشنبه همدیگر رو ببینیم. بالاخره پنجشنبه رسید. به درب منزل یکی از اقوام دخترم رفتم. برخورد خوبی با من صورت گرفت که همینجا تشکر می کنم. چند دقیقه بعد ، دختر کوچولوم اومد. برای دیدنش لحظه شماری می کردم. می خواستم بدونم چه تغییری کرده. توی یک سال گذشته ، اگر اشتباه نکنم ، هیچ عکسی ازش ندیده بودم. دستش رو گرفتم و راه افتادیم. همون اول ، شروع کردم به سوال های همیشگی. دختر کی هستی؟ مامان من کیه ؟ نفس بابا کیه ؟ عسل بابا کیه ؟ خلاصه تا مقداری از راه ، همین سوال و جواب ها رو با هم داشتیم. تغییراتی کرده بود. نسبت به سال قبل ، وضعیت جسمی بهتری داشت. کمی هم بزرگتر شده بود. رسیدیم خونه مادرم. عزیز و عمه ها ، لحظه شماری می کردن. رفتیم بالا. انگار دنیا رو بهشون داده باشن. هم دخترم و همه عزیز و عمه ها ، همه خوشحال بودن. طولی نکشید که عمه ها ، کادوهاشون رو براش آوردن. عمه بزرگ ، یک عروسک مثل سیندرلا براش گرفته بود. عمه دیگر ، یک کیف و یک سگ بزرگ پشمالو و عمه کوچیک هم یک کیف اسباب بازی. کمی بازی کردن و ناهار خوردیم. بعد از ظهر با هم راه افتادیم رفتیم همون فروشگاه همیشگی عروسک و اسباب بازی شهرمون. انتخاب عروسک ها رو به خودش واگذار کردم. چند تایی رو از روی شخصیت های کارتونی انتخاب کرد. خرید کردیم و راه افتادیم. توی راه ، قرص های عزیز رو هم گرفتیم. هر چقدر بهش گفتم که اگه چیزی می خوای بگو بابا برات بخرم ، گفت نه چیزی نمی خوام. بعد از ظهر ، به یک سفر کوتاه دو ساعته رفتیم. توی راه گفت دلم برای مامان جون تنگ شده ، شماره بگیر تا باهاش صحبت کنم. زنگ زدم ، خاموش بود. گفت دوباره زنگ بزن. زنگ زدم و باز هم خاموش بود. کمی خوابید. وقتی رسیدیم ، با عمه ها عکس گرفت بعد از کمی توقف ، برگشتیم. غروب ، وقتی رسیدیم ، کمی با لپ تاپ من بازی کرد. هنوز جزئیاتی از زندگی اش در خردسالی ، یادش مونده بود. موقع بازی با لپ تاپ می گفت بابا یادت میاد با لپ تاپت بازی می کردم. حدود حداقل 1 ساعت با لپ تاپ ، کنار هم بازی کردیم. با بچه ها هم بازی کرد. همه رو می شناخت. صدای خنده هاش ، عمیقا خوشحالم کرده بود. بعد از شام هم ، همینجور بازی می کردن. موقع خواب ، باز هم گفت دلم برای مامان جون تنگ شده . زنگ بزن باهاش صحبت کنم. گفتم بابا ، الان دیگه خیلی دیر شده. ساعت 1 صبح هستش. مامان خوابیده. قبول نکرد. زنگ زدم. تلفن خاموش بود. قبول کرد. گفتش می خوام عروسک کوچولوم پیشم بخوابه. از کیف کادوها ، براش آوردم. اومد رو شکم بابا خوابید. بغلش کردم و به موهاش دست کشیدم. آوردمش سرجاش. کمی براش حرف زدم. طولی نکشید که از خستگی خوابید. بر خلاف سال قبل ، دندان قروچه هاش توی خواب کمتر شده بود ، اما باز هم بود. در حالی که دختر کوچولوم خوابیده بود ، بهش نگاه می کردم. می دونستم که معلوم نیست دیگه کی می بینمش. خوشحال بودم که بزرگتر شده. همون بچه مهربون و دوست داشتنی. تغییری نکرده بود. همه این ها ، حاصل تلاش ها و زحمات مادرش هستش که همه رنج ها براش تحمل کرد. مطئمنا خداوند این زحمات و تلاش های دلسوزانه را مورد توجه قرار میده. ( آمین ) صبح ، در حالی که هوا بارون می اومد و سرد بود ، منتظر موندم تا بیدار بشه. وقتی بیدار شد ، با عزیز و بچه ها ، صحبت می کرد و بازی می کرد. چون می دونستم ، هم دخترم و هم مادرش ، بی تاب دیدن همدیگر هستن ، زودتر آماده اش کردم. صبحونه خورد و کمی بعد در حالی که خداحافظی غم انگیز و سوزناکی ، عزیز و عمه ها باهاش داشتن ، راه افتادیم. به عزیز و عمه ها قول داد که باز هم به دیدنشون بیاد. هوا بارون می اومد. تاکسی گرفتیم. هدایاش با کمی عیدی که توی کیفش گذاشته بودم رو براش تا دم درب منزل اقوام بردیم. زنگ زدیم. منتظر بودن. از همونجا ، یک بار دیگر ، دختر کوچولوم رو با نگاهم بدرقه کردم. از پشت درب با من احوالپرسی شد. رفتار خوبی صورت گرفت. بار دیگر تشکر می کنم. از پشت درب به دخترم کمک کردم تا نیفته و هدایاش رو ببره داخل. بالاخره خداحافظی کردیم و رفت. برگشتم ، در حالی که به دو روز خوب در زندگیم فکر می کردم و با همه اندوهم از دوری دخترم ، از این که سالم ، خوشحال ، مودب و مهربان بود ، راضی بودم. خدا را شکر.

روز بعد ، در حالی که هوا بهتر شده بود ، مثل همیشه ، تمام وقتم به فاتحه بر سر مزار پدرم و زیارت امامزادگان (ع) بزرگوار و اولیاء الهی گذشت. غروب همون روز برای فاتحه و زیارت به روستامون رفتم. خیلی تغییر کرده بود. در حالی که تمام وجودم ، نوستالوژی و اندوه بود ، روستامون رو ترک کردم تا برای بازگشت به تهران ، آماده بشم. سرانجام ، یکشنبه 6 فروردین ، به تهران رسیدم تا به محل کارم برگردم.

سال نو را تبریک عرض می کنم و برای همه ، از درگاه خداوند متعال ، بهترین آرزوها را مسالت می کنم.


برچسبها: روزنوشته های من

برچسب: نویسنده: مینا موسوی‌پور تاريخ: پنجشنبه 19 مرداد 1396 ساعت: 15:34

صفحه بندی