خرید بک لینک

به نام خدا

بهار امسال ، وارد 40 سالگی میشم. توی سال های اخیر ، با سختی ها و اندوه هایی که متحمل شدم ، مدت هاست که دیدم رو به زندگی تغییر دادم. از خیلی خواسته هام صرفنظر و گذشت کردم. مدتی است که فکرهای جدیدی برای آینده ام دارم. تصمیم گرفتم که تقاضای بازنشستگی پیش از موعد کنم و از تهران برم. دیگه توانایی ادامه دادن ندارم. دیگه نه تمایل به رفتن به دانشگاه و تدریس رو دارم و نه دنبال آروزهای دور و دراز هستم. می خوام بقیه سال های زندگیم رو در محیط کوچکتری زندگی کنم. سال های سال ، شبانه روزی و تمام وقت ، یا درس خوندم و یا کار کردم. همه این ها ، در کنار سختی های این سال ها ، باعث شد که فشار زیادی رو متحمل بشم. آلودگی این روزهای هوای تهران هم توان نفس کشیدن من رو گرفته. ضعف زیادی در بدنم حس می کنم. در حالی که همکارانم ، به تنها یک لباس گرم اکتفا می کنند ، اما من ناچارم ، در مواردی حتی با پالتو توی محل کارم باشم. از طرفی ، در صورت بازنشستگی ، با مشکلاتی هم روبرو میشم. نگران آینده ام. اما چاره ای هم ندارم. توی ذهنم ، دقیقا می دونم که چی می خوام . دنبال این هستم که به یک شهر کوچک ، شاید هم شهر خودمون برگردم و اونجا ، در کنار محل زندگیم ، یک اتاق کوچک کار برای نوشتن و مطالعه داشته باشم. یک گوشه ای برای تنهایی. حتی شکل خونه ای که دوست دارم و یا اتاق محل کارم رو توی ذهنم ترسیم کردم. اما همه این ها به توانایی مالی نیاز داره که من ندارم. با همه این ها ، و با وجود این که در حال حاضر چنین توانایی ندارم و نگران آینده هستم ، اما باز هم می خوام از اینجا برم. قبلا ، دوست داشتم که تمام دوره شغلی خودم و حتی بیشتر از اون رو ، اینجا بمونم ، اما حالا دیدم تغییر کرده. تصمیم گرفتم ، اگر هم می خوام بمونم ، این زمان طولانی نباشه و در اولین فرصت که امکان بازنشستگی فراهم بشه ، از اینجا و از این شهر برم. کسانی که من رو می شناسن ، از تصمیم من ناراحتن. بعضی هم ازم انتقاد می کنن که باید بمونم. بعضی هم که من رو کمتر می شناسن ، فکر می کردن که من چه آروزهای دور و درازی برای خودم دارم و با شنیدن نظرم ، تعجب کردن. اما بعد از همه بررسی ها ، با خداوند عهد بستم و با خودم قرار گذاشتم ، فعلا تا وقتی خواست خداوند باشه ، به کارم ادامه میدم و حداقل کارهای ناتمام رو به پایان می رسونم و بعد در اولین فرصت ، از اینجا میرم. حالا مدتی هستش که آرام ترم. آرام تر از گذشته. چون احساس می کنم که قراره زندگی ساده تری داشته باشم. انگار باری رو از روی دوشم برداشته باشم. هرچند که ناراحت و غمگینم که باید اینطوری ، مسیر زندگیم رو تغییر بدم.


برچسبها: روزنوشته های من

برچسب: نویسنده: مینا موسوی‌پور تاريخ: پنجشنبه 19 مرداد 1396 ساعت: 15:34

صفحه بندی