به نام خدا
یک ماهی هستش که دخترم ، نزد پدرش اومده. پس از مدت ها نگرانی و چشم انتظاری ، حالا ، حدود 5 سال بعد از این که در یک روز غمگین پاییزی ، شاید 4 یا 7 آبان ماه 1391 بود که از پیش پدر رفته بود ، اومد پیش پدر. باید برای این اتفاق خوب که برای صلاح و آینده اش هم خیلی مهم بود ، از همراهی مادر فداکارش ، صمیمانه تشکر و قدردانی کنم. می دونم که تصمیم سختی بود. اما مطمئنا ، این کار برای صلاح دختر کوچکمان ، لازم بود. برای مادرش نگران و اندوهگینم. نگران از این که مثل من ، باید غم دوری دخترش را تحمل کند. اما چاره ای نیست. باید تحمل کرد. زندگی ، همیشه آنطور که آرزو می کنیم ، پیش نمیره. باید تصمیم های سخت گرفت و همین تصمیم هاست که از درون و متن شان ، رضایت خداوند و البته خیر و برکت اش ، حاصل می شود. اوایل که دخترم اومد ، مثل همیشه مهربون بود و هست. اما سال های دوری ما پدر و دختر ، موجب شد که خصوصیات اخلاقی اش را خوب نمی شناختم و در مواردی هم موجب تعجب و ناراحتی من می شد. اما حالا کم کم دارم سعی می کنم ، به این خصوصیات بیشتر پی ببرم و سعی می کنم بتدریج ، درباره کارها و حرف های خوب و بد ، بهش یاد بدم و با وجود سرکشی های که بعنوان یک کودک داره ، اما به نظر می رسه ، در آینده و بتدریج شاید بتونم این رفتارها را بهبود ببخشم. پیداست که دلتنگ مادرش میشه و عاشقانه مادرش را دوست داره ، اما با این حال ، سعی میکنه بروز نده و این رفتار از یک کودک ، قابل ستایش هستش. حالا من مسئولیت سختی دارم. سعی می کنم تا جایی که میشه ، غروب ها زودتر به منزل برم و سعی کنم که فضای منزل براش غریب نباشه. چون مهربونه ، با خواهر کوچکش ، رفتار خوبی داره و تاکنون ، تلاشش را برای سازگاری با شرایط جدید زندگی اش انجام داده . امیدوارم در آینده خواهر و دوستان خوبی برای هم باشن و یار و غمخوار یکدیگر بشن. آمین
سعی می کنم ، در آینده باز هم در این باره بنویسم. در پایان این یادداشت ، باید بگویم ، کودکان ، قربانی اصلی اتفاقاتی شبیه اتفاق زندگی ما هستن. پاییز ، همیشه پاییز است. چیزی هم نمی تواند آن را تغییر بدهد.
برچسب:
نویسنده: مینا موسویپور